جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 494
  • کل نظرات : 383
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 133
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 71
  • بازديد ديروز : 678
  • بازديد کننده امروز : 16
  • بازديد کننده ديروز : 41
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل ديروز: 0
  • بازديد هفته : 1,817
  • بازديد ماه : 10,271
  • بازديد سال : 57,457
  • بازديد کلي : 607,714
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.166.203.17
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

آخرین ارسالی های انجمن

«خاک­های نرم کوشک» نوشته سعید عاکف

داستان زندگی شهید برنسی که از پرتیراژترین کتب دفاع مقدس است

اول سربازی که اعزام شدیم ، رفتیم «صفر - چهار» بیرجند. بعد از تمام شدن دوره آموزش نظامی ، صحبت تقسیم و این حرف‌ها پیش آمد. یک روز ، تمام سربازها را به خط کردند، تو میدان صبحگاه. هنوز کار تقسیم شروع نشده بود که فرمانده پادگان خودش آمد ما بین بچه‌ها. قدم‏ها را آهسته برمی داشت و با طمأنینه. به قیافه‌ها با دقت نگاه می‌کرد و می‌آمد جلو. تو یکی از ستون‏ها یک­دفعه ایستاد. به صورت سربازی خیره شد. سرتا پای اندامش را قشنگ نگاه کرد. آمرانه گفت: بیرون. همین طور دو - سه نفر دیگر را هم انتخاب کرد. من قد بلندی داشتم و به قول بچه‌ها: هیکل ورزیده و در عوض، قیافه روستایی و مظلومی داشتم.فرمانده پادگان هنوز لا بلای بچه‌ها می‌گشت و می‌آمد جلو. نزدیک من یکهو ایستاد. سعی کردم خونسرد باشم. توی چهره‌ام دقیق شد و بعد هم از آن نگاه‏ های سر تا پایی کرد و گفت: توأم برو بیرون. یکی آهسته از پشت سرم گفت: خوش به حالت!تا از صف برم بیرون، دو، سه تا جمله دیگر هم از همین دست شنیدم: - دیگه افتادی تو ناز و نعمت!
تا آخرخدمتت کیف می‌کنی!بیرون صف یک درجه دار اسمم را نوشت و فرستاد پهلوی بقیه. حسابی کنجکاو شده بودم .از خود پرسیدم : چه نعمتی به من می خوان بدن که این بچه شهری‌ها دارن افسوسش رو می خورن؟! خیلی‏ها با حسرت نگاهم می‌کردند . بالاخره از بین آن همه، چهار- پنج نفر انتخاب شدیم. یک استوار بردمان دم آسایشگاه. گفت: سریع برین لوازمتون رو بردارین وبیاین بیرون، لفتش ندین‏ها.باز کنجکاوی‏ام بیشتر شد. با آنهای دیگر هم رفاقت نداشتم که موضوع را ازشان بپرسم. لوازمم را ریختم تو کیسه انفرادی و آمدم بیرون. یک جیپ منتظر بود. کیسه‌ها را گذاشتیم عقبش و پریدیم بالا. همراه آن استوار رفتیم تو شهر بیرجند. چند دقیقه بعد جلوی یک خانه بزرگ ویلایی، ماشین ایستاد.استوار پیاده شد. رو کرد به من و گفت: بیا پایین. خودش رفت زنگ آن خانه را زد. کیسه‏ام را برداشتم و پریدم پایین . به ام گفت: از این به بعد در اختیار صاحب این خونه هستی، هر چی بهت گفتن، بی چون و چرا گوش می‌کنی.
مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. آمدم چیزی بگویم، در باز شد. یک زن تقریبا مسن و ساده وضعی، بین دو لنگه در ظاهر شد. چادر گلدار و رنگ و رو رفته‌اش را رو سرش جابجا کرد. استوار بهش مهلت حرف زدن نداد. به من اشاره کرد و گفت: این سرباز رو خدمت خانم معرفی کنید.از شنیدن کلمه خانم خیلی تعجب کردم. استوار آمد برود، گفتم: من اینجا اسلحه ندارم، هیچی ندارم ؛ نگهبانی می خوام بدم، چکار می خوام بکنم. خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت: برو بابا دلت خوشه! از امروز همین لباسهات رو هم باید در بیاری و لباس شخصی بپوشی!
تو دوره آموزشی، به قول معروف تسمه از گرده مان کشیده بودند. یاد داده بودند بهمان که اگر ما فوق گفت: بمیر، بی چون و چرا باید بمیری. رو همین حساب حرف او را گوش کردم و دنبال زنه رفتم تو. ولی هنوز در تب و تاب این بودم که تو خانه یک خانم می‌خواهم چه کار کنم؟ روبروی در ورودی، آن طرف حیات یک ساختمان مجلل ، چشم را خیره می‌کرد . وسعت حیات و گل‏های رنگارنگ و درخت‏های سربه فلک کشیده هم زیبایی دیگری داشت. زن گفت: دنبالم بیا. گونی به دست دنبالش راه افتادم . رفتیم تو ساختمان. جلوی راه پله‏ها زن ایستاد. اتاقی را تو طبقه دوم نشانم داد و گفت: خانم اونجا هستن. به اعتراض گفتم : معلوم هست می­خوام چکار کنم؟ این نشد سربازی که برم پیش یک خانم. ترس نگاهش را گرفت. به حالت التماس گفت: صدات رو به یار پایین پسرم! با اضطراب نگاهی به بالا انداخت و ادامه داد: برو بالا، خانم بهت می­گن چه کار باید بکنی، زیاد بد اخلاق نیست. باز پرسیدم: آخه باید چه کار کنم؟ انگار ترسید جواب بدهد، تا تکلیفم را یک­سره کنم، از پله‌ها بالا رفتم. در اتاق قشنگ باز بود، جوری که نمی‌توانستم در بزنم. نگاهی به فرش‏های دستباف و قیمتی کف اتاق انداختم. بند پوتین­هام را باز کرد و بیرونشان آوردم. با احتیاط یکی، دو قدم رفتم جلوتر. گفتم: یا الله. صدایی نیامد. دوباره گفتم: یا الله، یا الله! این بار صدای زن جوانی بلند شد: سرت رو بخوره! یا الله گفتنت دیگه چیه؟ بیا تو! مردد و دو دل بودم. زیر لب گفتم: خدایا توکل برخودت. رفتم تو. از چیزی که دیدم چشمام یک­هو سیاهی رفت. کم مانده بود نقش زمین شوم. فکر می‌کنی چه دیدم؟ 
گوشه اتاق، روی مبل، یک زن بی­حجاب و به اصطلاح آن زمان مینی­ژوب نشسته بود، با یک آرایش غلیظ و حال بهم زن! پاهاش را هم خیلی عادی و طبیعی انداخته بود روی هم. تمام تنم خیس عرق شد. چند لحظه ماتم برد. زنی­که هم انگار حال و هوای مرا درک کرده بود، چون هیچی نگفت. وقتی به خودم آمدم، دنده عقب گرفتم و نفهمیدم چطوراز اتاق زدم بیرون. پوتین‏ها را پام کردم. بندها را بسته نبسته، گونی را برداشتم . زن بی‏حجاب با عصبانیت داد زد: آهای بزمجه کجا داری می‏ری؟ برگرد!
گوشم بدهکار هارت و هورت او نشد. پله‌ها را دو تا یکی آمدم پایین. رنگ از صورت زن چادری پریده بود. زیاد بهش توجهی نکردم و رفتم توی حیات. دنبالم دوید بیرون. 
دستپاچه گفت: خانم داره صدات می‏زنه. 
گفتم: این­قدر صدا بزنه تا جونش در به یاد! 
گفت: اگر نری، می­کشنت ها! 
عصبی گفتم: بهتر! من می‌رفتم و زن بیچاره هم دنبالم تقریباً داشت می‌دوید. دم در یادم آمد آدرس پادگان را بلد نیستم. یک­دفعه ایستادم. زن هم ایستاد. 
ازش پرسیدم: پادگان صفر- چهار کدوم طرفه؟ 
حیران و بهت زده گفت: برای چی می­خوای!؟ 
گفتم: می­خوام از این جهنم- دره فرارکنم. 
گفت:به جوونیت رحم کن پسر جان، این کارا چیه؟ اینجا بهترین پول، بهترین غذا، و بهترین همه چیز رو به تو می دن، کیف می‌کنی.
با غیظ گفتم : نه ننه، می­خوام هفتاد سال سیاه همچین کیفی نکنم. وقتی دیدم زن می‌خواهد مرا منصرف کند که دوباره برگردم، بی خیال آدرس گرفتن شدم و از خانه زدم توی خیابان، خیابانی که خلوت بود و پرنده پرنمی زد. فقط گاهگاهی ماشینی می‌آمد و با سرعت رد می‏شد. آن روز هر طور بود، بالاخره پادگان را پیدا کردم. از چیزهایی که آنجا دستگیرم شد، خونم بیشتر به جوش آمد. آن خانه، خانه یک سرهنگ بود که من آنجا حکم گماشته را پیدا می‌کردم. می‌شدم خدمتکار مخصوص آن زن که همسریک جناب سرهنگ طاغوتی و بی غیرت بود! به هر حال، دو سه روزی دنبالم بودند که دوباره ببرنم همان جا، ولی حریفم نشدند. دست آخر آن سرهنگ با عصبانیت گفت: این پدرسوخته روتنبیهش کنید تا بفهمه ارتش خونه ننه - بابا نیست که هر غلطی دلش خواست، بکنه. 
هجده تا توالت آن جا داشتیم که همیشه چهار نفر مأمور نظافتشان بودند، تازه آن هم چهار نفر برای یک نوبت، نوبت بعدی باز چهار نفر دیگر را می‌بردند. قرار شد به عنوان تنبیه، خودم تنهایی همه توالت‌ها را تمیز کنم. 
یک هفته تمام این کار را کردم، تک و تنها پشت سرهم. صبح روز هشتم، گرم کار بودم که سرگرد آمد سر وقتم. خنده غرض داری کرد و به تمسخر گفت: ها، بچه دهاتی! سرعقل اومده یا نه؟ جوابش را ندادم. با کمال افتخار و سربلندی توی چشماش نگاه می‌کردم. کفری‌تر از قبل ادامه داد: قدر اون ناز ونعمت و اون زندگی خوش را حالا می‌فهمی، نه؟ برّ و بر نگاهش می‌کردم. گفت: انگار دوست داری برگردی همون جا، نه؟ عرق پیشانی‏ام را با سر آستین گرفتم. حقیقتاً تو آن لحظه خدا و امام زمان (سلام الله علیه) کمکم می‏کردند که خودم را نمی‌باختم. خاطر جمع و مطمئن گفتم: «این هیجده تا توالت که سهله جناب سرگرد، اگر سطل بدی دستم و بگی همه این کثافت‌ها رو خالی کن تو بشکه، بعد که خالی کردی تو بشکه، ببر بریز تو بیابون، و تا آخر سربازی هم کارم همین باشه، با کمال میل قبول می‌کنم، ولی تو او خونه دیگه پا نمی‌گذارم. عصبانی گفت: حرف همین؟ گفتم: اگر بکشیدم، اونجا نمی­رم. بیست روز مرا تنبیهی همان جا گذاشتند. وقتی دیدند حریف اعتقاد و مسلکم نمی­شوند، آخرش کوتاه آمدند و فرستادنم گروهان خدمات.»

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده


  1. رفیقت : جاوید جون خیلی با مطلبی که گذاشتی حال کردم به خصوص توی بخش انجمن که در مورد حجاب گذاشته بودی
    من خودم دختر بازم ولی این مطلبت که با هر دستی بزنی با همون دست هم می خوری روی من تاثیر داشت

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

درباره ما

روستاي نسن نور
نسن نور روستايي از توابع اوز رود، بخش بلده، شهرستان نور، استان مازندران است. اين روستا در جنوب مازندران ، جنوب غربي شهرستان نور و شمال استان تهران واقع شده است و خط مرزي دو استان را مي سازد به طوري كه قسمتي از كوههاي آن در استان اخير واقع است كه از شمال به كوههاي كجور ،ازغرب وشرق به كوههاي نور واز جنوب به كوههاي استان تهران متصل است.

ارتباط با مدیر

ارتباط با مدير